(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


دوشنبه 23 فروردين 1389- شماره 19617
 

نشر بي مايگي!
به تماشا سوگند - بخش اول
بگو سيب
آمين فرشته ها!
تازه ها
گزارشي از سفر كاروان راهيان نور اگر سامان نويسنده شود -بخش پاياني



نشر بي مايگي!

پژمان كريمي
در شماره چهارشنبه هفته پيش كيهان- در همين صفحه- مطلبي از نگارنده درج شد با عنوان: «چرا بيگانه ام خواستي؟»
در فرازي از اين مطلب، اشاره شد كه متأسفانه در حوزه ادبيات كودك و نوجوان، كتابهاي ضعيف و بدآموزي منتشر مي شود كه «فراواني» آنها نگران كننده است.
اگرچه به «اندك» اين نوع كتابها نيز نبايد بي تفاوت بود!
درباره اغلب اين كتابها در عرصه داستان، مي توان گفت:
- داراي موضوع اقتباسي اند و زاويه ديد تازه و جذابي ندارند.
- از شخصيت پردازي و پرداخت داستاني خلاقانه و درست بي بهره اند.
- فاقد زبان روان و ساده اند.
- نا م اصلي نويسندگاني كه آثارشان دستمايه اقتباس و ترجمه قرار گرفته است، معرفي نمي شود. در واقع كتابها محصول سرقت ادبي اند.
اما درباره كتابهاي به اصطلاح شعر هم مي توان گفت:
- مضاميني پيش پا افتاده دارند.
- در واقع «نظم»اند و از نشانه ها و ملزومات شعر مانند «تخيل» و «تصويرسازي» و... بي بهره اند.
- از وزن و قافيه درست و يكنواخت برخوردار نيستند.
در نگاهي ديگر اما كتابها - شعر و داستان-:
- كمتر با فرهنگ ملي مخاطب نزديكي دارند.
- آموزه هاي ديني در آنها جايي- دست كم- خاص ندارند.
- از سرمشق هاي درست و استاندارد تربيتي پيروي نمي كنند.
كتابهايي كه از آنها گفته شد، تنها با هدف سود هنگفت مادي سفارش، چاپ و منتشر مي شوند. نتايج نامطلوب اين كتابها نيز روشن است:
بدآموزي تربيتي، علمي و فرهنگي، پايين آوردن سطح ذوق و سليقه مخاطب، دور كردن مخاطب از ادبيات اصيل و گرانمايه.
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به عنوان مسئول كتاب در كشور، حتماً آگاه است كه مميزي محتوايي بر ادبيات كودك و نوجوان اهميت گراني دارد. زيرا مخاطب اين گونه ادبيات، به سادگي از القائات «رسانه» متأثر مي شود.
از اين رو مميزي ادبيات كودك و نوجوان بايد با وسواس و
نكته سنجي بيشتر و در عين حال برپايه قواعد علمي و ديني صورت گيرد. انجام اين مميزي نه تنها نسبت به محتوا كه در رابطه با ساختار هم ضروري است. زيرا بنا به يك اصل بديهي و پذيرفته شده؛ اگر «ساختار» و «محتوا»ي يك اثر، به صورت توأمان داراي قوت نباشند، اثر هنري ]=ادبي[ شكل حرفه اي و گرانمايه نمي يابد. بايد اذعان كرد بي مايگي جدي ترين عارضه است كه اينك، ادبيات كودك و نوجوان را تهديد مي كند.

 



به تماشا سوگند - بخش اول

احمد معلم
تماشا، دقيقه و لطيفه اي است كه آدمي يكسره با آن مواجه است. اصلاً مراجعه آدمي با جهان از تماشا است. حتي آنكه نمي بيند و مادرزاد يا پس از زاد نابينا بوده، تماشايي دارد كه براساس آن با جهان مقابله مي كند. حكايت معروف آن چراغ بدست نابينا عجيب، عميق و حكيمانه است، كه گفت:
«پير نابينايي چراغ در دست در كوچه هاي شهر مي گشت. بوالفضولي به او رسيد و به طعنه گفت: اي مرد! تو كه از نعمت ديدن محرومي چراغ به چه كارت آيد؟! گفت: اين چراغ از بهر چون تويي برداشته ام كه ناديده برمن طعنه نزني.»
آنكه از نعمت شنيدن نيز -بنابر حكمتي - محروم گشته، باز تماشايي دارد. تماشايي در سكوت محض، در ميان اطوار بي صداي جماعت. و هم كساني كه الكنند و آناني كه از «گفتن» به «لسان» ناتوانند، تماشايي دارند و هستند كساني كه هم از اين و هم از آن بي بهره اند. اما همه و همه حيات دارند، زندگي مي كنند و لاجرم تماشايي دارند. و از منظري بخصوص براساس شرايط بيروني و دروني به جهان مي نگرند؛ نگرشي كه بسياري از مسائل فرهنگي را به هر حال، رقم مي زند. گاه مي توان پنجره ها را در مقابل چشمان ديگران گشود. بعضي ها هنرشان در اين زمينه كاربرد زيادي دارد. شعرا، نويسندگان، مجسمه سازان، بازيگران، نگارگران، خطاطان و خلاصه همه صنوف هنرمندان در اين مهم، موثرند. اما حتي همين ها هم تماشايشان به جهان متفاوت است. هر كدام از ما جهان اطراف را به گونه اي مي بينيم كه طرح و رنگ آن را شرايط زندگي و طريق رشد و نمو و تربيتمان مشخص كرده است و چون زندگي هيچ كس در جزئيات شبيه زندگي ديگري نيست پس به طريق اولي نگاه و تماشايشان نيز گوناگون است. اما تماشا را مي توان همچون پنجره اي رو به رويش و روشني در مقابل چشمان ديگران گشود و ترسيم كرد و براي اين كار بايد جور ديگري تماشا كرد! بايد در منظر نگاه بزرگان دقيق شد. بايد عميق شد.
¤¤¤
تفاوت نگاه را بر حسب مصداق در مقابله پيرو جوان با دنيا بخوبي مي توان ديد. زياد شنيده ايم كه؛ «آنچه جوان در آينه مي بيند، پيردرخشت خام مي بيند».
و بسياري ديگر از اين نوع امثال كه حكايت از ارزش و اهميت مصاديق در نظر گاه جهان دارند. پير بر حسب روزگاري كه ازسرگذرانده تماشايي دارد كه به اقتضاي حال و مقام خويش با همپايگانش نيز متفاوت است چه رسد كه با جوان تازه رسته ناپخته قياسش كني. و البته گاه اگر شنونده روايت يك هنرمند باشي و از منظرنگاه او بنگري، مناظري مي بيني كه براستي ديدني است. قصه به شيوه اي حكايت مي شود كه مشتاقي بداني؛ پير، برحق است يا جوان؟
كاري كه ميرزا نصيرالدين اصفهاني بخوبي از عهده اش بر آمده، و «تماشايي» كه آن را بخوبي ترسيم كرده است؛ اين حكيم سخنور كه به خواجه نصير ثاني معروف است در مثنوي «پير و جوان» خود، «تماشايي» ديگر را به نمايش گذاشته است. در اين مثنوي با پير و جواني روبروئيم كه به نظر، با ساير پيرها و جوانها فرق دارند. مثلاً پير با آنكه از پاافتاده است مي گويد:
مرا با آنكه وقت از من گذشته است
چو شام هجر روزم تيره گشته است
اگر پيرانه سربودي دماغي
دماغ از باده مي شستم به باغي
ولي پيري چنانم برده از كار
كه نشناسم مي از خون و گل از خار
دكتر طباطبايي در مقدمه تحليلي اي كه بر مثنوي پير و جوان خواجه نصير ثاني نوشته بخوبي متوجأ اين نكتأ ظريف بوده و چنين عبارت كرده است: «در بادي امر، چنين بنظر مي رسد كه پير دنيا ديده كه آفتاب عمرش نزديك به افول است مي بايست مأيوس و دلشكسته و غمناك باشد و گفتگوهاي او متكي بر اصل بدبيني.» و جوان كه در نخستين مرحلأ شورانگيز زندگي است داراي دلي لبريز از شادي و شور و شوق و خوشبيني. اما در اين مثنوي با پير و جواني مواجه مي شويم كه از قاعدأ طبيعي عدول كرده اند. پير برخلاف گفته حافظ كه مي فرمايد:
چون پير شدي حافظ از ميكده بيرون رو» از ميكده بيرون نمي رود و بر سر شوق و حال است و در اين باره درس هاي آموزنده اي به جوان مي دهد و جوان برخلاف او، سخت مأيوس و غمزده و ملول و افسرده حال است... در اين منظومه نه پير و نه جوان هيچ يك داراي سيماي منفي نيستند. تنها نقص و نارسايي جوان، بدبيني مفرط نسبت به محيط و روح انزواطلبي و گوشه گيري اوست. جوان در اين منظومه با آنكه از عقل و خرد پيران برخوردار است پژمرده و افسرده است حتي با نيروي استدلال توأم با سفسطه سعي مي كند دلايل به ظاهر مثبتي براي پژمردگي و خمودگي روح خود بتراشد.»
هم پير و هم جوان در مثنوي خواجه از عقل و هوش بالايي برخوردارند. وقتي به حرف هاي دل جوان دل مي دهي در پايان هر بند با او احساس همراهي و موافقت مي كني و وقتي پير لب به سخن مي گشايد باز تصديقش مي كني و اين بار از چشمخانأ او با تصوير و تصديق همراه مي شوي. ما جهان را از دو نگاه و از دو منظر متفاوت تماشا مي كنيم و تصاوير به كيفيتي ترسيم و تشريح مي شوند كه گاهي اين و گاهي آن را مي پسنديم. اگر حس ناخوشايند بدبيني ويأسي كه در كلام جوان وجود دارد آزارمان ندهد هر دو روايت را به صورت همسنگ و يكسان مي پذيريم. حال آنكه پنجرأ گشوده شده توسط جوان، سياه نه اما خاكستري مي نمايد. و اين رنگ، رنگ اندوه و غم و نااميدي و پريشاني است.
عشق عنصري عجيب است. موجب حركت است، باعث شور و شوق و هيجان است. غم مي زايد، زردي مي آورد. روشني مي بخشد. تنهايي مي آورد. قصأ عجيبي است عشق و عاشقان، دلدادگان گرفتار بي آرامشند اما؛ چندين و چند از اين قيود كه بر دست و پايشان باشد باز با بال عشق پر مي كشند و قفس، جلودارشان نيست. در اين رهگذر، تماشاي عشاق اگرچه در قاب مشتركند، در رنگ و نور و شور متفاوتند. از جوان عاشق نااميد مثنوي پير و جوان كه بگذريم مثال، بسيار است. از باب مفهوم اگر بگوييم در درجه اي بالاتر و ملموستر، «فرهنگ شهادت» است. از منظر سوخته دلاني به ماجرا بنگريم كه چشمهاشان به جلوه زار حقيقت باز بود و تماشايشان از جنس نياز و راز بود. تصوير زيباي «دعبل خزايي» آن شاعر دلدادأ عاشق، در ذهن هر صاحبدلي، نقش ماندگار مي زند. تصويري جاودانه كه مفهوماً در خصوص همأ مصاديق مشابه قابل تعميم است. او آن قدر در حمايت از اهل بيت(ع) در زمانه اي مملو از نااهلان نامردم، به صراحت داد سخن مي دهد و زبان چون تيغ آخته از نيام برمي كشد كه خود واقف است سايأ مرگ احاطه اش كرده است. اما با زيبايي و در كمال شجاعت، تصويري تماشايي، شاعرانه و عاشقانه ارائه مي كند. مي گويد: «من پيوسته طناب دار خود را بر دوش مي كشم.»
و ديگر از سلطان شهيدان بگوييم كه اولي تر از همگان است و ذكر نامش بي مقدمه، دور از ادب است. از حضرت سيدالشهدا(ع)، از آن بزرگي كه تماشايش غريب بود؛ كه در غربت در زير تيغ برنده خورشيد، همان شرمسار ناچار، در جسارت آن ناجوانمردان جگرخوار، در دشت تب دار كربلا، در بلا جام شهادت نوشيد. تشنگي را به ايمان و شهادت رابه زايش مكرر درآميخت.
چگونه در جهان «مي ديدند» آن شهسواران ملك عشق؟! چيزي از فرومايگان اگر ماند، محض لعن و نفرين و سنگ ماند. و آن ميهمان غريب، به يك كرشمه، درسي معنوي را به آمدگان و آيندگان آموخت و شهادت را در تولدي پيوسته گره زد. و ماند، پاك و روشن و خودجوش.
محض بالندگي ايمان و عشق و ايثار
براستي چه حكايتي است كه برخي مو مي بينند و بعضي پيچش مو؟! اين بينش از كجا مي آيد؟ كوششي است! جوششي است؟ توأم است؟ موهبت است؟
در تاريخ اسلام جايگاه و مقام شامخ اميرالمؤمنين علي(ع) به روشني طرح و شرح گرديده است. آن بزرگوار سالها از حق مسلم خويش دور ماندند. سرانجام مردم بارها و بارها به اصرار و الحاح تقاضا مي كنند كه حضرتشان زمام امور حكومت را به دست بگيرند. آنها قاطعيت و ايمان امام علي(ع) را سهل مي گيرند. كسي كه از منظر دين به جهان مي نگرد، فرهنگ و نظام و اقتصاد و سياست و همه و همه امور را بدين سنگ محك مي زند. نگاه او نگاهي كاملاً قاطعانه و مشخص است. تماشايش، تماشايي ملكوتي و آسماني است. پس در او رخنه اي ناچيز هم وجود ندارد؛ وقتي به خلافت مي رسد معاويه حاكم شام است. مشاوران، برخي نزد اميرالمؤمنين(ع) مي روند پيشنهاد مي كنند معاويه را به عنوان والي شام ابقا كنند و پس از مدتي از سمت خود عزل نمايند. بدين صورت براساس سياستي زيركانه همچنانكه به حكم خليفه بالا رفت به همان سياق بر زمين خواهد خورد. دريغا كه اين امر حتي براي لحظه اي در قاموس اميرالمؤمنين(ع) راه يابد.
حضرت مي فرمايد حتي حاضر نيستم براي يك آن، آنچه را كه برخلاف حقيقت و خواست خدا و رسول است بپذيرم.
شايد اگر اميرالمؤمنين(ع) به اين كار تن مي داد بسياري از مشغله ها و شعله هاي درگيري پديد نمي آمد. اما اينها همه درس دين و ايمان و تماشاي درست است. اگر قرار باشد هر لحظه در جايي از دنيا رخنه اي هرچند بسيار كوچك در دين پديد آيد، اندك اندك چيزي از آن باقي نخواهد ماند. اين همان نكته باريكتر از موست كه اگر به چشم حقيقت بين اولياء و بزرگان دين درنيايد، دنيا سراسر چيزي جز بي بندوباري و پوچي نخواهد بود.
اين نگاه تيزبين به يمن خواهش و استعداد و طلب به هر كس اعطا شده است. برخي به آساني و بي تفاوت آگاه و ناآگاه از كنارش گذشته اند و برخي عاشقانه بدان دل داده اند. آثار ماندگار بعضي از هنرمندان كه آشكارا، اثرشان با عالم بالا گره خورده، مصاديق بارز اين ادعا است. شاعران كه به لحاظ رتبه بندي نيز در همين مرتبه قابل ذكرند از جمله اين جماعتند. كساني كه تماشايشان آسماني است و سخنشان به چشمه اي زلال و جوشان، متصل است. كه گفت:
پيش و بسي بست صف كبريا
پس شعرا آمد و پيش انبياء
¤ ادامه دارد

 



بگو سيب

بهروز ساقي
خدا سيب را دوست دارد
براي همين اين جهان را
-كه يك باغ سيب است-
چنين رنگ رنگ خلق كرده
سر طاقچه بر لب حوض هستي
وتا چشم كار مي كند در كنار خودش سيب چيد ست
زمين وزمان غرق در بوي سيب است
خدا اين همه سيب را
براي رسيدن به يك سيب سرخ آفريد ست
براي رسيدن به تصوير زيباي انسان
بگو سيب!

 



آمين فرشته ها!

¤ جواد نعيمي
گوشم زنگ مي زند!
دلم، در كلبه ي خويش را مي گشايد
عشق، با دست هاي سبزش به درون مي آيد
و يك سبد «گل نرگس» هديه مي آورد
بوي خوش، همه ي وجودم را فرا مي گيرد
و دهانم را نيز معطر مي سازد
زمزمه «اللهم صل علي محمد و آل محمد»
فضا را عطرآگين مي كند
نفس عميقي مي كشم و ادامه مي دهم:
«و عجل فرجهم...»
فرشته ها آمين مي گويند!

 



تازه ها

به دست «كتاب نيستان»، 105 سروده اغلب كوتاه محمد مهدي رسولي، در قالب كتاب «تو را عشق است» گردهم آمده است.
اين اشعار در قالب سپيد سروده شده و داراي مضامين اجتماعي سياسي و ديني است.
بهره از زبان ساده، اصطلاحات، عبارتها و مثل هاي عاميانه، در كنار زبان، تخيل و تصاوير شاعرانه از ويژگي هاي اشعار رسولي است.
نقاش بودن شاعر، بي شك دليل تصويري بودن زبان شاعرانه اوست.
پاره اي از سروده هاي «تو را عشق است» كه با صداي شاعر خوانده شده، در قالب يك حلقه سي.دي به كتاب پيوسته است.
« پرنده شعر» را از كتاب ياد شده مي خوانيم:
«يك شعر پرنده آمد نشست روي تير
فروردين واردي بهشت و خرداد حسودي شان شد.
حالا همه ماه ها شده اند تير
فقط من مانده ام و اسفند،
رقصان بر آتش زرد.»

 



گزارشي از سفر كاروان راهيان نور اگر سامان نويسنده شود -بخش پاياني

محمد محمودي نورآبادي
و محسن رضايي نفس عميقي كشيد. به مرتضي خسته نباشيدي دوباره گفت و مكالمه تمام، هفته بعد كه تلاش مرتضي به بار نشسته بود و عراق شكست سنگيني را متحمل شده بود، مرتضي را محسن رضايي خدمت حضرت امام بردند. امام كه جزئيات رشادت مرتضي را از زبان رضايي شنيده بود، پيشاني اش را بوسيد...
- برادران عزيز... مرتضاي ما استان فارسي ها، اين افتخار را داشت كه پيشاني اش بوسه گاه امام شهيدان بشه... و مرتضي در كربلاي 5 به شهادت رسيد...
و درخواست صلواتي و اين كه جاده اي را كه اكنون در آن واقع شده ايم. جاده خرمشهر به شلمچه است. جاده اي كه حوادث بسياري را به خود ديده و قصه ها و داستان هاي خودش را دارد. جاده اي كه عراقي ها از آن وارد خرمشهر شدند و از آن گريختند و جاده اي كه در شب هاي كربلاي 5 بي حساب و كتاب زير آتش بود...
در شلمچه كفش داري نيست... اگر مي بينيد كه در اكثر حسينيه ها و مساجد و مراسم، جماعت كفش ها را از خودشان جدا نمي كنند، اين جا باور بكنيد از اين خبرها نيست. زن و مرد، كوچك و بزرگ، همين طور كفش ها را در ورودي خاكريز گذاشته و پاي برهنه روي اين خاك ها راه افتاده اند. بار اولي ها كمتر به حرف مسئولين كاروان ها گوش مي كنند. هاج و واج هستند و متحير. لاشه تانك عراقي را نگاه مي كنند و بعد خاكريز دوجداره را كه روزگاري خط مقدم بچه هاي اين مرز و بوم بوده است. اين جا همين طور است. براي ديدن و نگاه كردن دو چشم كفايت نمي كند. ماكت يكي از نوني هاي معروف شلمچه با شرايط خاص خودش و صداي رگبار تيربارها... هواپيماهاي دشمن... انفجار... و موانع سيم هاي خاردار و خورشيدي و هشت پري... بله، دو چشم كفايت نمي كند. اگر اهل دل باشي، بايد سراپا چشم شوي تا شلمچه را بهتر ببيني. جالب است كه تازه وارد ها، با صداي غرش هواپيماها نگاهشان كشدار به آسمان مي رود. وقتي متوجه مي شوند كه اين سرو صداها را از بلندگو پخش مي كنند، دست ها را جلوي دهان ها مي گيرند تا خنده هاشان را كسي نبيند.
مرتب براي كساني كه همراهم هستند، توضيح مي دهم. برخي كه از كاروان ما نيستند،گوش تيز مي كنند و پا به پايم حركت مي كنند. جالب است كه از 40 نفر داخل اتوبوس، ده نفري بيشتر همراهم نيستند. بقيه حتماً سراپا چشم، محو اين صحنه ها هستند. شايد هم قاطي شده باشند با كاروان هاي ديگر...درست است. حالا «اسماعيل كريمي» همان اول دبيرستاني كاروان خودمان را مي بينم كه پشت سر يك جماعت در سينه خاكريز ايستاده و به حرف هاي راوي گوش مي دهد. ديدم توي اتوبوس با چه ولعي گوش مي داد و اشك مي ريخت.
در ورودي حسينيه، منبري است با سنگي يشمي و جمله اي از رهبري كه در وصف و عظمت قطعه اي از بهشت، يعني شلمچه بيان شده است. بعد از مكث كوتاهي وارد حسينيه مي شويم. جماعت زيادي ايستاده اند. به نماز. برخي هم خستگي در مي كنند. يك راست مي روم به سراغ قبر شهداي گمنام. قبرها را چند دختر احاطه كرده اند. فاتحه اي مي خوانيم و هر كدام دو ركعت نماز حاجت.
پشت حسينيه، همه افراد كاروان هاي فارس را با بلندگو ها جمع كرده ايم يك جا تا يكي برايشان روايت گري كند. مردي با پليور پلنگي و شلوار و پوتين نظامي از راه مي رسد. بلندگو را هم خودش حمل مي كند.
راوي شروع مي كند: «برادران و خواهران عزيز خودم... بنده هم مثل شما استان فارسي هستم. بچه استهبان. به همه تون خوش آمد و زيارت قبول مي گم... مبادا از اين گرد و خاكايي كه اين باد به صورتتان مي پاشه، دلگير بشين... به خدا اين خاك ها متبرك به خون شهداي شماست... مي دونين چرا اين حسينيه را در اين محل ساختن؟ بچه هاي كميته تفحص نقل مي كنن كه چند غروب كه از اين جا رد مي شديم، متوجه مي شديم كه كساني دسته جمعي و با صوت قرآن مي خوانند. به مسئولين تفحص كه گفتيم، پاسخ شنيديم كه خيال بوده است اما اين روند دوباره تكرار شد. تا اين كه آمديم اين جا را تفحص كرديم و حدود هشتصد شهيد پيدا كرديم... برادران اين خاك ها متبرك به خون شهداي شماست... مبادا از وزيدن اين باد و اين خاك و غبارها رنجيده خاطر شويد...
حالا ديگر همه بي اعتنا به گرد و خاك ها گريه مي كنند...
ما آمده ايم بمانيم... وقت از اذان مغرب گذشته است. داريم وارد خرمشهر مي شويم. ديگر حس خاطره گفتن ندارم. نمي دانم چرا؟ شايد به خاطر گريه هاي پشت حسينيه شلمچه باشد. عقده هاي دلم باز شده است. حالا فقط دوست دارم ساكت باشم و تنها. اما هنوز ناگفته هاي زياد دارم. خاطراتي را كه گذاشته بودم در شلمچه بگويم. هيچ كدام را نگفته ام. عمليات كربلاي 5 و گردان فاطمه غوغا بود. نه شهادت لطيف طيبي را گفته ام و نه تكه تكه شدن پيك گروهان و نه آن افسر عراقي را كه يك دست و يك پايش قطع شده بود و بچه ها پانسمانش كرده بودند. تكيه اش به يك جعبه پر از نارنجك بود و با «زبير همتي» سر به سرش مي گذاشتيم كه يك مرگ بر صدامي از زبانش بيرون بكشيم و نكشيديم... ناچارم كه از پشت بلندگو به اين جماعت بگويم تا بروند آن خاطرات را در اولين كتابم «گلابي هاي وحشي» بخوانند...
موزه خرمشهر براي خيلي از همراهان تازگي دارد. آن هايي كه قبلا آمده اند. براي بقيه توضيح مي دهند. سرباز كاروان در ورودي ساختمان ايستاده و با صداي بلند همه را دعوت به نماز مي كند. به نظرم از آن سربازهاي پركار و زرنگي است كه اگر پايش بيفتد، براي گرفتن سهميه كاروانش حلال و حرام هم نمي كند. اين دو سه روز خوب كار مي كرد و سهميه ها را مي گرفت. ديدم كه در سوله تربيت بدني دانشگاه، يك كارتن كيك و آب ميوه زياد آورده بود...
براي محمد براتي و سجاد خادمي كه اولي ليسانس حقوقش را از دانشگاه چمران اهواز و دومي از پيام نور ممسني گرفته است، قفسه ها را توضيح مي دهم.
- اين مين والمري ساخت ايتاليا... اينم مين گوجه اي... نگاه اين كلاه آهني چند تركش خورده... اينم نارنجك تفنگيه... بله، تو كربلاي 5 رسته ام همين بود. چهار تا از همين نارنجكا تو كوله بارم بود با 120 تير كلاش...
- خدا كه صدام را لعنت كند كه لعنتي هم هست...
اين را محمد براتي مرتب تكرار مي كند. حالا عبدالمطلب شفيعي پشت كنكوري و همتي دوم دبيرستاني هم به جمع ما اضافه شده اند...
- بله بچه ها... اين ساختمان، در واقع مقر فرماندهي عراقي ها در خرمشهر بوده... ببينيد، اين جا چي نوشته اند؟... ترجمه اش را ببينيد «ما آمده ايم بمانيم» اين را سربازاي عراقي نوشته اند. خط خودشان است... اما پدران و برادران شما عراقيا را با خفت و ذلت از اين شهر بيرون كردن... امروز نوبت شماس كه كمر دشمن را بشكنين... كار شما از كار ماها خيلي سخت تره... دشمن توي خونه و مدرسه و جامعه اس... شكست يك چنين دشمني سخت تر از شكست صداميان و...
-خدا كه صدام را لعنت كنه كه لعنتي هم هست...
انگار محمد براتي حرفي بالاتر از اين ندارد.
نماز مغرب و عشاء را در حسينيه طبقه دوم موزه به جماعت مي خوانيم. از پله ها كه پايين مي آييم، سرباز كاروان ما همان جا ايستاده و جماعت را دعوت به نماز مي كند. مي گويم: «خودت چي؟ مگه نماز نمي خوني؟» خنده مي كند. از همان خنده هايي كه خاص دوران سربازي است. همتي هم تكه مي پراند؛
-قبل از اذون خونده...
چهارشنبه 26/12/88 اگر «سامان» نويسنده شود!... ديشب را در پادگان دژ خرمشهر، ميهمان ارتشي هاي با مرام بوده ايم. حالا هم ساعت هشت صبح است و اتوبوس ايستگاه هاي شهر آبادان را يكي پس از ديگري پشت سر مي گذارد. آخرين مقصدمان اروندكنار است. از ديروز غروب كه خاطراتي از جنگ را براي اين بچه ها گفته ام، عزيز شده ام. مرتب ملاقاتي دارم و بايد شماره تلفن بدهم. برخي هم آدرس وبلاگ مي خواهند. حالا هم «سامان» كنارم نشسته است. به چشم هاي درشت و اشك بارش نگاه مي كنم. آرام و قرار ندارد. مرتب سرك مي كشد و ساختمان هاي شهر آبادان را برانداز مي كند...
-تو واقعاً نويسنده اي؟
اين را دوبار پرسيده است.
-مگه اشكالي داره؟
-اشكال؟ نه... مو دربه در دنبال يه نويسنده مي گشتم!
-كه چي؟
از آن جوان هاي باحيا و خجالتي است. لبش را با دندان مي چيند. مي گويد: «يه چيايي مي نويسم... هرچه دنبال يكي مي گشتم كه به اش نشون بدم، كسي نبود!»
-شعر يا داستان؟
-شعر دارم. نوشته هم دارم. خاطره نيس... داستانم شايد نباشه... چه مي دونم... دل نوشته اس... اصلاً كاري به نوشته هامم ندارم، مي خوام يكي به ام فن و فون نويسندگي را ياد بده...
-تو چه مايه هايي مي نويسي؟
به خودش فشار مي آورد. خون در زير پوست گونه هايش مي دود.
-فقط براي پدرم مي نويسم و مادرم...
-از هم جدا شده اند؟
از زهرخندش مي شود فهميد كه چه دردي در سينه دارد. مي گويد؟ «چه جداشدني... كاش كه يه تار مو از سر بابام پيدا مي شد و خلاص مي شديم... مو كه ياد ندارم، مادرم مي گه وقتي بابات مفقودالاثر شد، چهار سال بيشتر نداشتي...»
مكث مي كند. چشم دريده نگاهش مي كنم. سرتا پا براندازش مي كنم. نمي توانم باور كنم. فكر مي كنم بايد سركارم گذاشته باشد. اما اين اشك هايي كه پهناي صورتش را پوشيده كه دروغ نمي گويند.
- كجا مفقودالاثر شد؟
- مي گويند فكه... راستي كجاست اين فكه؟ چرا ما را به آن جا هم نمي برن؟
ديگر نمي خواهم بحث به اين شكل ادامه پيدا كند. بايد برويم بر سر همان موضوع نوشتن.
- تو واقعا دوست داري نويسنده بشي؟
- خيلي... آن قدر كه در حال و هواي اين آرزو، قيد دانشگاه را زدم. مدت هاست كه علاف توي خونه نشستم و يه جورهايي سربار مادرم شده ام. از دستم ناراحت ست. بابامم همين طور. هر وقت اذيت مادر مي كنم، شب خواب بابا را مي بينم. به خدا راست مي گم. مثلا يه مدت سيگار مي كشيدم. يه شب بابا را خواب ديدم. از درد پهلو مي ناليد و نگاهم نمي كرد. اعتنايي نكردم. يه روز صبح مادرم گفت؛ «سامان تو چيكار كردي؟» پرسيدم: «چي را چيكار كردم؟» گفت: بابات ديشب اومد به خوابم، گفت كه به سامان بگو اون نكبت را از جيبت بيار بيرون و دور بريز... بعد هم به ام گفت كه تو كاري به جيبش نداشته باش. بذار سامان خودش اين كار را بكنه...» همون وقت رفتم بسته سيگار را له كردم. به خدا راست مي گم. ديگه نكشيدم. ببين بابا چقدر با مرامه كه از اون دنيا هم هوامو داره... حالا تو جاي مو باشي، اينا را نمي نويسي؟ به خدا اگه فن و فونشو بلد بودم، تا حالا ده تا كتاب نوشته بودم. تو كه نمي دوني مو چه مادري دارم... مادري كه هيچ گاه رهايمان نكرد...»
- ازدواج نكرد؟
- نه، همه دل خوشي اش به من وخواهرمه. مريض احوال هم هست. هميشه به اش مي گم تو را خدا دوستت داره كه اين قدر توي دنيا اذيتت مي كنه. اونم قبول داره و مي گه راضي ام به رضاي خودش...
و اشك از گونه هايش شره مي كند. عجب حكايتي شد مسافرت اين بار و اين روايت گري. از خودم خجالت مي كشم. ولي حالا وقت اين حرف ها نيست. مي گويم: «سه شنبه ها در اداره ارشاد كارگاه داستان داريم. خودم هم اداره اش مي كنم. مايلي شركت كني؟»
مي گويد: «از خدامه... ترمي چند مي گيرين؟»
- هيچي... مفت و مجاني. ساعت 4 تا 6 عصر سه شنبه ها نوشته ها تو بردار بيار... اما بايد داستان و رمان هم بخوني. همين كتاباي خاطره و داستاني كه با محتواي جنگ نوشته شده، خيلي به ات كمك مي كنه. بيا از كتابخونه خودم هرچه خواستي بردار. اما تو را خدا نااميد نشو. به خدا اگه بخواي، مي تواني نويسنده بشي و...
مي پرد بين حرفم،
- نهايت آرزوم همينه... روستاي ما كه با شهر فاصله زيادي نداره... تو را خدا كمكم كن...
و پلك روي هم مي گذارد و دوباره چشم باز مي كند. يك دست را بالا مي گيرد و مي گويد: «به خدا سامان بايد نويسنده بشه... به خدا سامان بايد عقده هاي چندساله اش را بنويسه... از خوبياي بابا و مامان...»
حالت عجيبي دارم. درست مثل سامان. به حرف كساني كه مرتب مي گويند: «خاطره اي بگو... شعري بخوان... چيزي بگو...» اعتنايي نمي كنم. همه ذهنم متمركز است بر سامان كه آيا نويسنده خواهد شد يا نه؟ ديگر حس خاطره گويي ندارم. اشعارم به نظرم تكراري مي آيد. چه بايد بگويم؟ نمي گويم. پرونده روايت گري كاروان ما را سامان مي بندد...

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14